سیاوش کسرایی
برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط
دل سوخته در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 0:19 |
لینک ثابت |
من و آوای گرمت را شنودن
بدین آوا غم دل را زدودن
از اول کار من دلدادگی بود
ولیکن شیوه ی تو دل ربودن
گرفت از من مجال دیده بستن
همه شب بر خیالت در گشودن
قرار عمر من بر کاستن بود
تو را بر لطف و زیبایی فزودن
غم شیرین دوری بر من آموخت
سخن گفتن غزل خواندن سرودن
من و شب های غرببت تا سحرگاه
چو شمعی گریه کردن نا غنودن
چه خوش باشد غم دل با تو گفتن
وزان خوشتر امید با تو بودن
نوشته شده توسط
دل سوخته در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 0:16 |
لینک ثابت |
بيم دارم مرا به دست فراموشي سپرده و دل به ديگري بندي.
محبوبه ي قشنگم ميخواهم سري از اسرار نهانخانه ي قلبم را برايت فاش كنم.
مينويسم ،ميگويم ،ميسرايم تا اين نغمه ي ترديد آميز را برايم توصيف كني.
در هر قطره اشكم و هر آه سوزانم اين جمله به چشم ميخورد.
آيا مرا دوست داري؟
فكرو خيالم راز و نيازم اندوه و عقده ام حاكي از اين راز بزرگ ميباشد.واضح تر سخن بگويم در عشقت ترديد دارم مرا از اين گودال زندگي نجات ده.
به اميد كمك تو..............
منتظر

نوشته شده توسط
دل سوخته در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 0:14 |
لینک ثابت |
گدشت زمان برای آنان که در انتظارند بسیار کند
برای آنان که می هراسند بسیار تند
برای کسانی که زانوی غم به بغل میگیرند بسیار طولانی
و برای کسانی که سرخوشند بسیار کوتاه است
اما
برای کسانی که عشق می ورزند ..آغاز و پایانی نیست و
زمان تا ابدیت ادامه دارد .
ویلیام شکسپیر
time is very slow for those who wait
very fast for those who are scared
very long for those who lament
very short for those who celebrate
But
for those who love .time is eternity
William Shakespear
نوشته شده توسط
دل سوخته در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 0:12 |
لینک ثابت |
بازدلم بهانه ات را گرفته است
و دیوانه وار وجودم را زیر و رو می کند تا شاید تو را بیابد
چند وقتی است که گم شده ای
در لابلای تار و پور وجودم
اصلاً خودم شده ای،دلم،روحم،قلبم،چشمم،دستم...
خودِ خودِ من شده ای
با این حال از من دوری
دورتر از ستاره ای که تو آن شب آشنایی برای طلوع عشقمان نشانه کردی
واااااااااای چه دست نیافتنی شده ای
چه دور شده ای از من،چه دور مانده ام من از تو و چه مشتاقم برای بودن با تو
آه چه فاصله ای است بین چشمان من و تو
چه دور است بوسه هایت از گونه هایم
وچه سرد است دستانم بی حضور گرمای دستانت
من عاشق دیروزم ومشتاق امروز و دیوانه ی فردا
عاشق حرفهای دیروزت و مشتاق دیدن امروزت و دیوانه ی آغوش فردایت
ای عزیز ترین، حال که مشتاق ترینم بیا، که دیوانگی فردایت را با تمام وجود حس کنم
ولی اگر امروز هم نیایی باز هم دیوانه ات خواهم بود
دیوانه ی نبودنت، دوریت، کم بود حضورت، نداشتن بوسه هایت....
نگذار دیوانگی نبودنت جنونی کشند شود برای آغازسفر به نیستی
و من بمانم و حسرت بوسه ات
من بمانم و سردی دستانم
من بمانم و .....
بیا که دیگر به حد جنون رسیده ام و سفر نزدیک است
نوشته شده توسط
دل سوخته در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 14:51 |
لینک ثابت |
این هم ترانه ای به نام رنگ خدا
هیشکسی به یاد عاشفانه نیس
توی دفتر دلی ترانه نیس
رو لبای سرخ دلسپردگی
هیچی جز بوسه ی تازیانه نیس
هیشکسی اهل وفا نیس به خدا
آدمی تو آدما نیس به خدا
این همه رنگ و ریا، اما دریغ؛
رنگی همرنگ خدا نیس به خدا
معنی عشق و هوس عوض شده
جای پرواز و قفس عوض شده
گرگای گرسنه جای آدمان
معنی مرگ و نفس عوض شده
آینه ی زندگی بی هویته
این دروغه که خود حقیقته
هیشکسی اهل خودش نیست و خدا
این نقابیه که روی صورته
***
آدما! ما همه مون مسافریم
یه روزی باید بذاریم و بریم
پس چرا دلو نبازیم به مهر
وقتی تو بازی دنیا حاضریم...!؟
نوشته شده توسط
دل سوخته در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 14:48 |
لینک ثابت |
تو نیستی
اما من برایت شعر مي گويم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرقی می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم...
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
نوشته شده توسط
دل سوخته در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 3:17 |
لینک ثابت |
عشق آتش فام مرا بپذير
سلطان قلبم آنروز بهاري كه نسيم ملايم گيسوانت را به رقص در آورده بود، نگاهم با نگاهت آميخته شد، از آن روز به بعد.
از بلندي كوه ها، سبزي دشتها، زمزمه رودها مي پرسيدم تو كجا رفته اي. نگاه پر فروغت، نواي دلت اثري عميق در من نهاد.
آه عزيزم :عشق پاك مرا با اين گل سرخ پذيرا باش.
نوشته شده توسط
دل سوخته در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 3:10 |
لینک ثابت |
در فراسوي زمان به دنبال تو گشتم
اما تو را نيافتم
تو رفته بودي
بي انكه بگويي
تو تنها رفتي
و من تنها ماندم
در تنهايي ام
سكوت را ميهمان كرده
اما
تو را نيافتم
در جنگل عشق
درختان سر به فلك كشيده را ديده
اما تو را نيافتم
در كنار امواج دريا نشستم
اب زلال و پاك بود
اما تو نبودي
در جاده ي بي كسي
به دور دستها خيره شده
تا شايد گم شده ام را بيابم
اما باز هم تو را نيافتم
به اسمان نگريستم
ستاره تو را نيافتم
تو رفته بودي
و مرا تنها
در بيهوته اي رها كرده بودي
من تنها شده بودم
بي هيچ واژه اي
بي هيچ رازي
نوشته شده توسط
دل سوخته در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 8:35 |
لینک ثابت |
دیگه هیچ نشونه ای / از اونهمه عاشقی نیس
جا گذاشتیم همه رو / تو کاغذای چکنویس
همه ی خاطره ها / مونده توی دفتر باد
با سکوت من و تو / چی به سر قصه می یاد
واسه مرگ گلامون / به باغبون پیله نکن
خودمون مقصریم / به این و اون پیله نکن
با یه خورشید دیگه / می شه جوونه زد ولی
من هنوز تورو می خوام / تویی که عشق اولی
چرا گریه می کنی / گریه که درمون نمی شه
اینطوری تو شبامون / ستاره مهمون نمی شه
باید این فاصله رو / عاشقونه خط بزنیم
دیکته های غلطو / دونه دونه خط بزنیم
حالا که قصه ی ما / رسیده به آخر خط
بیا باز شروع کنیم / یه بار دیگه از سر خط ....
نوشته شده توسط
دل سوخته در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 8:24 |
لینک ثابت |
گفتي بيا باران را به بيقراري دلها تعارف كنيم
چتر به دست گرفتيم و
راه افتاديم
گفتي ديگر از صداي صاعقه نمي ترسم
حالا خوب مي دانم
اين صداي مهيب ؛ همان لحن خيس و ساده باران است
كه گاهي
از هياهوي ابرها خسته مي شوند
مي آيند روي زمين تا كمي ستاره ها را تماشا كنند
و اگر هم دستشان رسيد
از درخت بي سايه اي سيب سكوت بچينند
آنوقت از مرگ واژه ها در زمين به آسمان شكايت كند
گفتي باران را دوست دارم
حتي اگر از سادگي هايم پيش ابرها بد بگويد
نوشته شده توسط
دل سوخته در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 8:20 |
لینک ثابت |
كاش از شاخه سرسبز حیات گل اندوه مرا میچیدی .
دلواپس ترین دلواپسی دنیا دلواپس چشمانت کاشکی . . .
در بیکران کرانه های رویایی این غروب دل سرخ کمی هوای دلت به رنگ آبی بی کران کرانه های دلم بود کاشکی در بینهایت باورهایم تو بودی و رویای ماندنت .
دلتنگم
دلتنگ در اغوش کشیدن
تمام فریادها
تمام یادها
تمام بنیادها
تمام بودنت
تمام دیدنت
تمام فریادهای نا همگون دنیای بی پروای ژرف بی احساس.
دلتنگ دلم شاید که دیگر نیست دلی که در حوالی چشمانت به خاک سپردی و رفتی که بمانی .
منتظرم ،
منتظر و خمارالوده یک تماشا
منتظر و چشم به راه يک بار ديدنت
اسیرم ،
اسیر رخوتی مبهم
اسير يک دلبستگي مبهم
اسير يک عشق يک طرفه
اسير يک دوست داشتن بي نهايت
کجاست شوری که شعری بیافرینم
امشب باز خود را به من رسانده ای . . .
به من رسید ی و بر فراسوی نگاهم چشم دوختی و خود را بر بلندای آزوهایت دیدی
من در بدر چشمانت بودم و تو دیده به دیدار چشمانم چشم می دوختی
کجاست یادم ؟ ،
به دنبالت ،
به دیدارت ،
به رویایت نمیدانم . . .
نمیدانم چنین بودن چگونه میتوان ماندن
نمی دانم کدامین یاد رویای زمین آرام گاهی میتواند باشدم در ظلمت رویای بی بنیاد نا آرام خونین دل .
اگر روزی به دیدارم قدم در تیره راهی سخت بنهادی بیا هم توشه راهت دل پر درد خونینم .
نوشته شده توسط
دل سوخته در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 1:41 |
لینک ثابت |
براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.
براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي
نوشته شده توسط
دل سوخته در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 1:36 |
لینک ثابت |
میان این همه تاریکی، پاییز، خاکستر و کلمات مهجور، شادی تا چای عصرانه ادامه پیدا نمیکند حتی اگر مثل روزهای نخستین صدایم کنی باید خیلی ساده باشم که سراغ باغ را از باد بگیرم میدانم،میدانم لازم نیست نام رودی را بدانم تا بتوانم گریه کنم و تو هیچ وقت نمیخواهی باور کنی که مرگ سلطنتی ابدی دارد و ما به احترام او کلاه از سر برمیداریم و نمیخواهی برایم بگویی چرا بعد از آمدن پاییز، خوشبختی و چشمهای تو نایاب می شوند.حالا من چگونه بقعه با یزید را خواب ببینم وقتی عمر عشق و رویا اینقدر کوتاه است،وقتی زمستان زودتر می آید و ما پایان جهان را نمی بینیم .لابد میخواهی بگویی حضور همیشه ی مرگ نگذاشته است تا میان شب و روز فرق بگذاریم.باشد این هم بهانه ی دیگری برای نیامدن سوق از روزنه ی چشمهای تو به خانه ی من.حالا اشکهایت را پاک کن تا برایت از نسلی بگویم که کلید خانه اش را گم کرده است، از پاییزکه در روزهای دنیا راه میرود و از مادرم که شب را زیر سپیدی گیسوانش پنهان میکند تا من نترسم
نوشته شده توسط
دل سوخته در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 19:15 |
لینک ثابت |
بی تو يک بوسه ی فراموش شده ام؛
يک شعر پر از غلط؛
يک پرنده ی بی آسمان؛
يک نسيم سرگردان؛
يک رويای نا تمام.
من بی تو بهاری غريبم که در برف متوقف مانده؛
يک جويبار سرد که هيچ وقت به دريا نمی رسد.
يک عشق با شکوه که مجالی برای شکفتن ندارد.
بودنت زود گذشت؛ و نبودنت را هنوز باور نمی کنم...
هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت.
نوشته شده توسط
دل سوخته در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 19:8 |
لینک ثابت |
من ترا بوسيدم
تا فراموش كنم قصه شيدايي را
تا بياميزم با رنگ هوس
واپسين لحظه تنهايي را
من ترا بوسيدم
بهر تو از ره دور
ارمغان دگري آوردم
مخمل نرم نوازشها را
بر لب گرم تو جاري كردم
بيگناهم به خدا خنده و دعوت و اغوا از توست
اي سراپا ترديد
موجم و دامن دريا از توست
آتشم واي مكن خاموشم
اي سرا پا ترديد
اي اميد گذران!!!مرو از آغوشم...
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
نوشته شده توسط
دل سوخته در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 19:5 |
لینک ثابت |
از دیر باز تا کنون نویسندگان و سخن پردازان گلها را زبان احساس
نامیده اند و اززبان حال گلها تعبیراتی لطیف و شاعرانه بوجود آورده
اند به عقیده آنان هر گلی نماینده احساسی است و می تواند
مکنونات قلبی اهداء کننده گل را آشکار کند ...
گل سرخ : عشق آتشین مرا بپذیر
غنچه گل : برای نخستین بارقلبم به خاطر تو لرزید
گل میخک : قلبم را به تو تقدیم میکنم
گل شقایق : زندگیم فقط به خاطر عشق توست
گل بنفشه : همیشه به یاد من باش
گل اطلسی : نمیدانم مرا دوست داری یا نه
گل محمدی : ترا از صمیم قلب می پرستم
گل شب بو : در شب مهتاب ، رویت را می بوسم
گل همیشه بهار : عشق تو برای همیشه در قلب من رخنه کرده
گل داوودی : از صدای دلپزیر تو لذت می برم
گل اشرفی : این هدیه را از من بپذیر
گل اقاقیا سفید : عشق پاک ، نتیجه ازدواج و خوشبختی
گل میمون : یک بوسه می خواهم نه بیشتر
گل یخ : از عشق تو نا امیدم
گل تاج خروس : از دوریت سرگردان شده ام
گل لادن : گاهی از من یاد کن
گل سفید : میسوزم و میسازم
گل مینا : بی وفا بدلداده ی خود رحم نکردی
گل کامیلیا : فداکاری در راه عشق خوشبختی می آورد
گل زرد : از تو بیزارم
گل نسترن : شهرت را بر عشق رجحان دادی
گل ساعتی : در واپسین دم زندگی ، خوشبختی تو را می خواهم
گل پژمرده : افسوس که بهای عشقت را ناچیز پنداشتی
گل مریم : به پاکدامنی تو دورود می فرستم
گل کوکب : چرا بیهوده قلبم را افسرده می سازی
گل رازقی : شفا و بهبودی تو را آرزو دارم
گل لاله : تو که دل من را غم زده می خواهی ، این من و این دل دردمند من
گل سنبل : تو به منزله باغ پر گلی هستیکه دلدادگان را از تو نتیجه ای نیست
گل بیدمشک : اگر می سوزم و خاکستر میشوم ، گناه از بخت نامساعد من است ؛ ترا می بخشم
گل رازیانه : هرچند درکنارم نیستی ولی نگاهت در تنهایی مونس من است
گل ناز : ناز و دلبری جامه ایست که به قامت تو دوخته اند
گل یاسمن : دستی است که دامن دلدار می گیرد و زبانی است که تمنا میکند
گل یاس : از من نخواه که جز راستی سخن گویم ، من شیفته تو هستم
گل چای : بختم بیدار و طالعم میمون است
گل هرزه : حساس و موشکافم و بر عشق گذشته حسرت می خورم
گل حنا : بیشتر از این دیگر فریب تو را نمی خورم
گل شیپوری : به تو اطمینان میدهم که جنجال حسودان در عش ما اثری نخواهد کرد
گل مروارید : این آواز حزین دلداده ایست که برای آخرین بار سخن می گوید
گل سوری : عزیزم با من مهربان تر از گذشته باش
گل عباسی : تو مایه امید و سرچشمه آرزوهای منی
گل شمعدانی : عشق لازمه زندگی است و بدون عشق نمی توان زنده بود
گل نرگس : خود را این همه سزاوارعتاب نمی بینم ، دلم از نا مهربانی های تو به ستوه آمده است
نوشته شده توسط
دل سوخته در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 7:48 |
لینک ثابت |
اي همه گل هاي از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز اين چنين غمگين نيافت
باغ، هرگز اين چنين تنها نبود
تاج هاي نازتان بر سر شکست
باد وحشي چنگ زد در سينه تان
صبح مي خندد خودآرايي کنيد!
اشک هاي يخ زده، آيينه تان
رنگ عطر آويزتان بر باد رفت
عطر رنگ آميزتان نابود شد
زندگي در لاي رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!
روزگاري، شام غمگين خزان
خوش تر از صبح بهارم مي نمود
اين زمان – حال شما، حال من است
اي همه گل هاي از سرما کبود !
روزگاري، چشم پوشيدم ز خواب
تا بخوانم قصه ي مهتاب را
اين زمان – دور از ملامت هاي ماه –
چشم مي بندم که جويم خواب را
روزگاري، يک تبسّم، يک نگاه
خوش تر از گرماي صد آغوش بود
اين زمان بر هر که دل بستم دريغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاري، هستي ام را مي نواخت
آفتابِ عشقِ شورانگيزِ من
اين زمان خاموش و خالي مانده است
سينه ي از آرزو لبريز من
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشکِ غم از لب ربود
زندگي در لاي رگ هايم فسرد
اي همه گل هاي از سرما کبود... !
فريدون مشيري
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
نوشته شده توسط
دل سوخته در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 7:24 |
لینک ثابت |
اگر به خاطر زيبايي ، دوست ام ميداري دوستم مدار!
خورشيدرا دوست بدار با گيسوان زرينش .
اگر به خاطر جواني دوستم ميداري دوستم مدار!
به بهار عشق بورز كه هر ساله جوان است.
اگر به خاطر دارايي دوستم مي داري دوستم مدار!
پري دريايي را دوست بدار كه مرواريد و ياقوت ، بسيار دارد.
اگر دوستم مي داري به خاطر عشق پس هر آينه دوستم بدار!
دوستم بدار هماره من هماره عاشق ات خواهم بود
**********
نوشته شده توسط
دل سوخته در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 7:20 |
لینک ثابت |
تقدیم به کسانی که قلب کوچکشان همیشه دریایی ست
دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از حرفهای ناگفته است از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من ....
گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاری است
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
از بخت یاری ماست شاید هر آنچه می خواهیم یا بدست نمی آید یا از دست می گریزد
چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا دستی یاری دهنده کلامی مهر آمیز نوازشی یا
گوش شنوا به چنگ آری ؟ چند بار دامت را تهی یافتی ؟
از پای منیش آماده شو که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری
و حالا ...... پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم .... بادبان برچینم .... پارو وانهم ... سکان رها کنم
به خلوت بندر گاهت درآیم و در کنارت پهلو گیرم. آغوشت را بازیابم و استواری
امن زمین را زیر پای خویش.....
پنجه در افکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را به جای همراهی کردنشان .......!
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه
احمد شاملو
آرزومند آرزوهایتان
دل سوخته
نوشته شده توسط
دل سوخته در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 11:32 |
لینک ثابت |
سلام
این طرح رو تقدیم می کنم به شاپرک

نوشته شده توسط
دل سوخته در یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت 18:24 |
لینک ثابت |
سلام:
یکم آبان تولدم بود روزی که خداوند مهلت بودنم رو دوباره تمدید کرد تا فرصتی باشه برای جبران کاستی های گذشته و برداشتن گامی برای هر چه نزدیک شدن به ذات اقدسش خرسندم از این فرصت دوباره و بسیار شادم از اینکه عزیزترینم (دل سوخته ) روز تولدم رو به یاد داشته و این با ارزشترین هدیه است برای من به امید اینکه سال آینده این روز رو با هم و در کنار هم سپری کنیم... بي اراده متولد مي شويم؛ با حسرت زندگي مي کنيم و با اندوه مي ميريم....و آنچه در آن فنا راه ندارد محبت خالصانه است
نوشته شده توسط
در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 1:14 |
لینک ثابت |
سلام:
نمیدونم چطوری شروع کنم چی بگم یا چی بنویسم. خیلی وقت بود هر وقت دلم می گرفت یا به قول شاعرا آاسمون چشام ابری میشد و می خواست شروع به باریدن کنه همه دلتنگی هامو روی کاغذ میاوردم و با همه احساسم مینوشتم. حالا میخوام همه دلتنگیامو واسه شما بنویسم .........البته با لطف شاپرک براتون بنویسم خوشحالم که بالاخره اونم به حرفم گوش داد و دست به قلم شد . به امید وصالش ...
نوشته شده توسط
دل سوخته در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 0:58 |
لینک ثابت |
سلام امشب یا به عبارتی این بار با نوشته ای از دکتر شریعتی مهمونتونم
من باید فرود آیم
نباید بنشینم،
سال هاست،از ان لحظه که پر بر اندامم رویید
و از آشیان،از بام خانه پرواز کردم
همچنان می پرم،هرگز ننشسته ام،
ودیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهرها
وبام های کوتاه خانه ها بر نگرداندم،
چشم به زمین ندوختم،
پروازی رو به اسمان،
در راه افلاک
و هر لحظه دورترو بالا تر از زمین
وهر لحظه نزدیک تر به خدا!!!....
نوشته شده توسط
دل سوخته در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 0:21 |
لینک ثابت |
چه شبی بود و چه فرخنده شبی .
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید.
کودک قلب من این قصه ی شاد ،
از لبان تو شنید :
زندگی رویا نیست .
زندگی زیبائیست
می توان ، بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی .
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت .
می توان ،
از میان فاصله ها را برداشت .
دل من با دل تو ،
هر دو بیزار از این فاصله هاست .
قصه شیرینی ست .
کودک چشم من از قصه تو می خوابد .
قصه نغز تو از غصه تهی ست .
باز هم قصه بگو ، تا به آرامش دل ،
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم ... .
ـ حمید مصدق ـ
نوشته شده توسط
دل سوخته در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 0:13 |
لینک ثابت |
امروز تولدشه امیدوارم هزار ساله شه منم زیر سایش به عشقش زنده بمونم
اینم تقدیم به شاپرک

بضاعت کم من رو پذیرا باش
نوشته شده توسط
دل سوخته در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 0:29 |
لینک ثابت |