تبليغاتX
دل سوخته
این رو از امروز رسماً اعلام می کنم:

نمی دونم چرا این جورشد، اوضاع بد ریخته شد به هم، یهو همه چیز رو باخودش برد اصلاً نمی دونم خودش هم حالیش هست یا نه، اما خدا کنه این حس نسبت به اون یعنی ... عزیزم یک طرف نباشه
فقط این رو می تونم بهش تقدیم کنم:

اگه دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
******
منو ببخش اگه شبا ستارهارو میشمارم
منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب میبینم
******
اگه دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
******
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو فرشتهای و من اگه فقط یه آدمم
منو ببخش اگه برات می میرمو زنده میشم
اگه با دیونگیام پیش تو شرمنده میشم
منو ببخش اگه همش می سپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم ..... شما
م م م منو منو منو منو منو منو منو منو منو منو
منو ببخش من نمی خوام تورو به ماه نشون بدم
نشونیتو نه به شبو نه دست آسمون بدم
منو ببخش اگه می خوام تو رو فقط واسه خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم
******
اگه دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
اگه دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
اگه دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
اگه دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

خدا کنه یکی بیاد و بهش بفهمونه که این دل سوخته بدجور هواش رو کرده
نوشته شده توسط دل سوخته در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 19:18 | لینک ثابت |

 

صدای پای  نفس های کسی  مو به مو   ..

سطر به سطر 

واژه به واژه

در تنهاییم  رخنه میکند

برای هجوم شبی سرد اماده می شوم

به حیا هوی فصلی مرده به بیداری می رسم

نه حق حق   صدایی

نه سوسوی  شهابی

به تنهاییم می اندیشم

واین که چگونه در ذرات تنهاییم جای گرفت

 

                                     (باران )

نوشته شده توسط باران در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 1:11 | لینک ثابت |

سلام

پیشاپیش سال نو رو تبریک می گم.

نوروز مبارک

امیدوارم مه این نوروز باستانی بر همه شما با شادمان همراه باشد.

نوشته شده توسط دل سوخته در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 7:46 | لینک ثابت |

سلام

باز هم نوبت من شد که در به روز کردن وبلاگ جوانان امروز شریک باشم دوستان امر کردن منهم به دیده منت می گویم چشم. مونده بودم که این بار چی بنویسم آخه هر مطالب به ذهنم می رسید به نظرم تکرارای بود. تا اینکه سری به دفتر خاطراتم زدم دفتری کهنه البته از لحاظ عمر ولی بسیاری از خاطرات نوجوانی و اوایل جوانی من مطعلق به این دفتر هست و ارزش معنوی بالایی داره بگذریم داشتم راجب به موضوع می گفتم به نظرم تمامی موضوع هایی رو که مرور کردم بیشتر کلیشه ای بود تا اینکه این نوشته رو تو دفترم پیدا کردم:

تو آمیزه ای از باران بهارین و یاسهایی،

نه ...

تو یک دنیا عشق به اضافه صد دریا مهربانی،

نه، چه می گویم ؟

تو در ظرف این کلملت نمی گنجی،

حرفهایم در برابر عظمت تو به خوابی آشفته می ماند!

                                                         « مادر »

چقدر این کلمه را دوست دارم

کلمه ای که فرشتگان بر زبان گذاشته اند

چقدر تورا دوست دارم!

اولین لبخند را بر لبان تو دیدم

و اولین نور را در چشمان تو

و اولین گل را در دستان تو!

                                                         « مادر »

اگر تو نبودی آسمان یک بیشه ی سوخته وتاریک نبود

و زمین یک جهنم طولانی

خلاصه

اگر تو نبودی خدا بهشت را نمی آفرید.

                                                         « مادر »

 

 

لینک عکس متن       

برگ سبزی بود تحفه دل سوخته امیدوارم پذیرا باشید.

نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 11:10 | لینک ثابت |

سپندار مذگان نماد عشق ایرانی

 

می‌دانم دل نبستن به جشن‌های این و آن در این روزگار غمگین و پر از گرفتاری سخت است ...! می‌دانم که هر بهانه‌ای برای شاد بودن در این روزگار غنیمت است!
یک نکته کوچک: شما که می خواهید شاد باشید، شما که می‌خواهید به عشقتان هدیه بدهید، اگر تنها کمی در میان این هیاهو نیمه علاقه‌ای هم به این کهن سرا دارید، برایتان فرقی می‌کند که هدیه‌ی تان را به جای 14 فوریه (25 بهمن ماه)، 29 بهمن ماه بدهید؟
بهترنیست به جای اینکه از ماه‌های دیگران استفاده کنیم ، از ماه خودمان استفاده کنیم؟
آیا بهتر نیست به جای اینکه زادمرگ یک کشیش مسیحی را جشن بگیریم، یک جشن کهن خودمان را زنده کنیم؟
آیا بهتر نیست یک جشن چند هزارساله‌ی ایرانی را به جای یک جشن چندصدساله اروپایی جشن بگیریم؟
آیا بهتر نیست به جای
ولنتاین غربی ، که هیچگونه به زبان فارسی نمی‌آید، اسفندگان (سپندارمذگان) را جایگزین کنیم؟
نگویید که هم این خوب است هم آن، خواهش می کنم نگویید
در این هجوم تبلیغاتی وسیع که در حال غرق شدن هستیم اگر کمی شل بجنبیم تا صد سال دیگر هیچ چیز از ما باقی نمی ماند...
آنقدر حجم تبلیغاتی شرق و غرب بالا است که کافی است کوچکترین چیزی از آنان را وارد کنیم
تا دیگر هیچ جایی برای رسوم خودمان نماند.
می دانم بسیار چیزهای مهم‌تر وجود دارد. اما، بیایید تا این جشن به مغزاستخوانمان رسوخ نکرده،
جشن اسفندگان (سپندارمذگان)
را جایگزینش کنیم.
کمی فکر کنید :
آیا
جشن یلدا
بد است ؟
نوروزو چهارشنبه سوری
بد است ؟
پس چرا اسفندگان
(سپندارمذگان) چند هزار ساله که آغازش پشت زمانها گم شده است بد باشد... ؟

می‌دانم دیر است، می‌دانم کمتر کسی به این چیزها توجه میکند،ولی مهربانی کنید، اگر تنها حس کردید که این نوشته تلنگری است،برای دوستانتان هم بفرستید. اگر بخواهیم در آینده‌ای نزدیک می‌توانیم...
تنها چند روز مانده، تصمیمش آنقدر سخت نیست. تنها چهار روز هدیه تان را بیشتر پیش خودتان نگه دارید، همین سپاسگزارم

ابوریحان بیرونی می نویسد : "اسفندارمذ ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگهبان زنان پارسا و درستکار است. به همین مناسبت این روز عید زنان به شمار می رود."


ایرانی باشید و پاسدار فرهنگ
پاینده ایران

نوشته شده توسط دل سوخته در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 23:1 | لینک ثابت |

سلام دوستای خوبم؛

آخرين کلمات يک الکتريسين: خوب حالا روشنش کن...
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر: فکر ميکنی توی اين غار چيه؟
آخرين کلمات يک بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهی ميره...
آخرين کلمات يک بيمار: مطمئنيد که اين آمپول بيخطره؟
آخرين کلمات يک پزشک : راستش تشخيص اوليه‌ام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه...
آخرين کلمات يک پليس: شيش بار شليک کرده، ديگه گلوله نداره...
آخرين کلمات يک پيشخدمت رستوران: باب ميلتون بود؟
آخرين کلمات يک جلاد: ای بابا، باز تيغهء گيوتين گير کرد...
آخرين کلمات يک جهانگرد در آمازون: اين نوع مار رو ميشناسم، سمی نيست...
آخرين کلمات يک چترباز: پس چترم کو؟
آخرين کلمات يک خبرنگار: بله، سيل داره به طرفمون مياد...
آخرين کلمات يک خلبان: ببينم چرخها باز شدند يا نه؟
آخرين کلمات يک خون‌آشام: نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميکنه!
آخرين کلمات يک داور فوتبال: نخير آفسايد نبود!
آخرين کلمات يک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرين کلمات يک دوچرخه‌سوار: نخير تقدم با منه!
آخرين کلمات يک ديوانه: من يه پرنده‌ام!
آخرين کلمات يک سرنشين اتوموبيل: برو سمت راست راه بازه...
آخرين کلمات يک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.
آخرين کلمات يک غواص: نه اين طرفها کوسه وجود نداره...
آخرين کلمات يک فضانورد: برای يک ربع ديگه هوا دارم...
آخرين کلمات يک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم...
آخرين کلمات يک قهرمان: کمک نميخوام، همه‌اش سه نفرند...
آخرين کلمات يک قهرمان اتوموبيلرانی : پس مکانيکه ميدونه که با ...
آخرين کلمات يک کارآگاه خصوصی: قضيه روشنه، قاتل شما هستيد!
آخرين کلمات يک کامپيوتر: هاردديسک پاک شده است...
آخرين کلمات يک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگيری ها...
آخرين کلمات يک گروگان: من که ميدونم تو عرضهء شليک کردن نداری...
آخرين کلمات يک گيتاريست: يه خرده ولوم بده...
آخرين کلمات يک مادر: بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم...
آخرين کلمات يک متخصص آزمايشگاه: اين آزمايش کاملاً بيخطره...
آخرين کلمات يک متخصص خنثی کردن بمب : اين سيم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرين کلمات يک متخصص کامپيوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!
آخرين کلمات يک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرين کلمات يک ملوان: من چه ميدونستم که بايد شنا بلد باشم؟
آخرين کلمات يک ملوان زيردريايی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...
آخرين کلمات يک نارنجک‌انداز : گفتی تا چند بشمرم؟

 

نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 1:1 | لینک ثابت |

این روزا تاریخ اون روزی هست که تا دم مرگ پیش رفتم و خداوند من رو دوباره به اون بخشید به کسي که خيلي مديونش هستم اميدوارم اين هديه ناقابلو که ازیه جا دیدم  رو بپسنده و  بدونه که هميشه به يادش هستم .

تقدیم به تنها شاپرک زندگانیم که شاه بیت غزل زندگانیم هست

ای دور نزدیک

 ای همزاد
 ای همرنگ
ای بی من و همیشه با من
یاد تو چون پرستوها
یا چون لک لک های مهاجر
 لحظه لحظه به باغ خیالم سفر میکند
گفتی که هر شب واژه های شعرم را
با اشک میشویی
من هم هر لحظه یاد تو را در پریشانی خیال می پیچم
ای عطر عاطفه
گفتی که با شعر من همسفر بادی
پروازت مبارک باد
من هم هنگامی که مرغان دریایی
پرواز شوخ و شنگ خود را می آغازند
و گه گاه بر موج تن میسایند
سفررا در ذهنم تداعی می کنند
سفری که آرزویش آسان است
و پرواز مشکل
ای نزدیک دور
و ای دور نزدیک

یکی در سینه ام فریاد می زند پرواز کن
بر تارک دیوار خواهی رسید
و از آن سو همزادت را و عشقت را خواهی نگریست
پر می زنم
شوق پرواز هست
خورشید من
غروب شفق را به تماشا می نشینم
سفر خورشید را می گویم
چه زیبا سفر میکند
اما چه غریب
چه تنها
چه بی کس
چه بی مشایعت
چون عروسی با ابر
همانند عروس بی مادر
 نخست می خندد و سپس می گرید
و آرام آرام  من غروبش را مینگرم و طلوعش را
من وداعش را می شنوم و سلامش را
من بدرودش را و درودش را
از من قهر می کند و با تو آشتی
می خواهم به او پیغام بدهم
تا از سوی من ببوسدت
اما صدایم را نمی شنود و در هاله ی ابر پنهان می شود
گاه به قول بچه ها دالی میکند و گاه می گریزد
او می رود ومن میگریم
 او بدرود می گوید و من در دل به تو درود میفرستم
در این هنگام است که لبخند تو را
در برکه ی اشک خویش تماشا می کنم
و چه تماشای دلپذیری
و اگر پیام آور من نیست
لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ و متصل می کند
اگر هیچ نیست
اگر بی پیام من به سوی تو می اید
دست کم یک نقطه ی نگاه مشترک که هست
یک نقطه ی اتصال یک بهانه ی دیدار

ببین به چه چیزها دلخوشم
آری من با غروب خورشید می گریم
و تو با طلوع او می خندی
اما نمی دانم چرا در همان لحظه
ناگهان چشمان فریبنده ات را در هاله یی از ابر می نگرم
که کریم تر از ابر می گرید
و بلور اشک های کریمانه ات
از میان مژگان سیاهت از میان یک جفت چشم نگران
و غمگین
از میان ابر از میان افق جوانه می زند و می شکفد
و در اقیانوسی دور می چکد
سقوط اشکها تو در آب ها
موج بر نمی انگیزد و طوفان را به آشوب دعوت میکند
ای غمگین
ای زاده ی غم
ای نشاط و ای فرزند نشاط
 ای واژه ی صفا و صمیمیت
ای معنی کرامت
 ای همه ایثار
ای عشق و ای تجسم محبت
ای همه پرواز
هر شب که با یاد تو به خلوت می روم
در این آهنگم که سازهای شعر را کوک کنم
و نوت های واژه ها را بنویسم
و هماهنگی کلمات را به انتظار بنشینم
تا در تالار سکوت احساس خود را روی چنگی
افسونگر یپاشم
واژه های رقصنده
چون رنگین حباب هایی
در رویا و در بلندای خیالم در هم میلولند
 و چون قطرات اشک رنگین در هم می لرزند
 و رنگین کمان شعر
در شرق اندیشه ام و بر دیواره ی افق خیالم تقش می بندد
سپس همه آهنگ می شوند
هماهنگ می شوند
وزن می شوند
شور و حال می شوند
و شعر می شوند
شعری که تو می پسندی
ای من
ای همزاد
ای همسفر سالهای زندگی ام
 سالهاست و شاید قرنهاست که من و تو
یک روح در دو پیکریم
یک معنی در دو واژه ایم
 یک خورشید در دو آسمانیم
یک عشق در دو سینه ایم
و یک هستی در دو نیم ایم
شاید هم از یک روح
دو پیکر ساخته باشند

نازنینم
خیلی حرف دارم
اشکم اجازه می دهد که بنویسم و بنویسم
اما یکی در سینه ام می گوید نه
ننویس
شاید او نخواند
شاید دوست نداشته باشد
ایا راست می گوید ؟

 

نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 0:36 | لینک ثابت |

سلام دوستان

چند مدت پیش یه ایمیل جالب به دستم رسید بد ندیدم شما هم این رو مطالعه بفرمایید <

يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش کرد و گفت :

عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلش و جواب نميده

هر چي هم براش اس ام اس ميزنم باز جواب نميده

چند روزه آنلاين هم نشده نگرانشم چند تا يتزا بخر با يه اكانت ماهانه براش ببر ببين حالش چطوره

شنل قرمزي گفت مامي امروز نميتونم

قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکي

مادرش گفت يا با زبون خوش ميري يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوري لهت کنه

شنل قرمزي گفت باشه ميرم حيف که بهشت زير پاتونه فقظ خاستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين

مادرش گفت زود برگرد قراره خانواده دکتر ارنست بيان مي خوان ازت خاستگاري کنن واسه پسرشون

يا رابين هود يا هيچ کس . شنل قرمزي گفت من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد

شنل قرمزي با پژوي ۲۰۶ آلبالوئي که تازه خريده از خونه خارج ميشه

بين راه حنا دختري در مزرعه رو ميبينه حنا کجا ميري ؟؟؟

وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگي و دوستان پارتي دعوتم کردن

اي نا کس حالا تنها ميپري ديگه

تو پارتي قبلي که بچه هاي مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازي در آوردي

بهت گفتن شب بمون گفتي مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکي شدن دعوتت نکرد

حتما اون دختره ايکبري سيندرلا هم هست

آره با لوک خوشانس ميان

شنل قرمزي يه تيک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده

پشت چراغ قرمز چشمش به نل مي خوره

ميره جلو سوارش ميکنه تو که دختر خوبي بودي نل

اي خواهر . دست رو دلم نذار که خونه با اون مرتيکه راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون

اون که هاج زنبور عسل بود

حالا گير نده وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش

اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون

زندگي هم که خرج داره نميشه گشنه موند

نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد

آره خودشه . مگه خبر نداشتي ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپي

جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن

عجب

 اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک مي کنن

دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائيني داره آدامس ميفروشه

چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟

به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقاي پتيول شد

بچه مايه دار شدي . بقيه همه بد بخت شدن

بچه هاي اين دوره و زمونه نمي فهمن کارتون چيه

شخصيتهاي محبوبشون شدن ديجيمون هاو چراو عمو پورنگ ديگه با حنا و نل و يوگي و

خانواده دکتر ارنست حال نمي کنن .

ما هم مجبوريم واسه گذران زندگي اين کارا رو بکنيیکی

 

 

 امید وارم خوشتون امده باشه

نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 0:21 | لینک ثابت |

بی پاسخ
 
 درتاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید
خودم رادر پس در تنها نهادم
و به درون نهادم
 اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
 سایه ای در من فرود آمد
 و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد
پس من کجا بودم ؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسانداشت
 و من انعکاسی بودم
 که بی خودانه همه خلوت ها را به هم می زد
 و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت
من در پس در تنها مانده بودم
 همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام
 گویی وجودم در پای این در جا مانده بود
در گنگی آن ریشه داشت
ایا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟
 در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من درتاریکی خوابم برده بود
 در ته خوابم خودم را پیدا کردم
 و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود
ایا این هوشیاری خطای تازه من بود ؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
 فکری در پس در تنها مانده بود
پس من کجا بودم ؟
 حس کردم جایی به بیداری می رسم
همه وجودم رادر روشنی این بیداری تماشا کردم
 ایامن سایه گمشده خطایی نبودم ؟
دراتاق بی روزن
 انعکاسی نوسان داشت
پس من کجا بودم ؟
 درتاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بود
                                        سهراب سپهری
 
نوشته شده توسط دل سوخته در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 12:59 | لینک ثابت |

قوانین جهانی موفقیت
 
 
  • قانون انگیزه: هرچه می گویید یا انجام می دهید از تمایلات درونی، خواسته های شما سرچشمه می گیرید. پس برای رسیدن به موفقیت باید انگیزه ها را مشخص کرد  تا  با  یک برنامه ریزی اصولی به هدف رسید.
 
  • قانون انتظار: با اعتماد به نفس، انتظار وقوع چیزی را در جهان پیرامونتان داشته باشید آن چیز به وقع می پیوندد، شما همیشه هماهنگ با انتظاراتتان عمل می کنید و این انتظارات بر رفتار و چگونگی برخورد اطرافیان تاثیر می گذارد.
 
  • قانون تمرکز: هر چیزی که روی آن تمرکز کرده و به آن فکر کنید در زندگی واقعی شکل گرفته و گسترش پیدا می کند. بنابراین باید فکر خود را روی چیزهایی متمرکز کنید که واقعا طالب آن هستید.
 
  • قانون انتخاب: زندگی ما نتیجه انتخاب های ما تا این لحظه است. چون همیشه در انتخاب افکار خویش آزاد هستیم. کنترل کامل زندگی و تمامی آن چه برایمان اتفاق می افتد در دست خودمان است.
 
  • قانون مسئولیت: هر چه و هر کجا هستید به خاطر اینکه خودتان اینطور خواسته اید. مسئولیت آن چه هستید، آن چه به دست آورده اید و آن چه که خواهید شد بر عهده خود شماست.
 
  • قانون باور: هر چیز را عمیقا باور داشته باشید به واقعیت تبدیل می شود. شما آنچه را که می بینید باور نمی کنید بلکه آن چیزی را می بینید که به عنوان باور انتخاب کرده اید. پس باید باورهای محدود کننده ای را که مانع موفقیت شما هستند شناسایی کنید و آن ها را از بین ببرید.
 
  • قانون تاثیر تلاش: همه امیدها، رویاها، آرمان های ما در گرو سخت کوشی است. هرچه بیشتر تلاش کنیم موفقیت بیشتری کسب می کنیم.
 
  • قانون تصمیم: مصمم بودن از ویژگی های اساسی افراد موفق است. در زندگی هر جهشی در جهت پیشرفت هنگامی حاصل می شود که در مورد آن تصمیم روشنی گرفته باشیم.
 
  • قانون استقامت: معیار ایمان به خود، توانایی استقامت در برابر سختیها، شکست ها و ناامیدی هاست. استقامت ویژگی اساس موفقیت است. اگر به اندازه کافی استقامت کنیم، طبیعتا سرانجام موفق خواهیم شد.
 
  • قانون صداقت: خوشبختی زمانی به سراغ ما می آید که تصمیم بگیریم هماهنگ با والاترین ارزش ها و عمیق ترین اعتقادات خود زندگی کنیم. همواره باید با آن بهترین بهترین ها که در درون وجودمان وجود دارد صادق باشیم.
نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 0:20 | لینک ثابت |